در محضر خدا و رسولش چه می کنی

يا حسين غريب
صبح عاشورا از جلوی مسجد محل سوار ماشین شدیم تا برای زنده کردن دین حسین و طرفداری از حق به سمت خیابان آزادی برویم.دوستان بسیجیمان هم سوار بر موتور در آنطرف خیابان خود را آماده می کردند که برای زنده نگه داشتن دین حسین و طرفداری از حق به سمت خیابان آزادی بروند.یکی از بچه ها به شوخی به آنها گفت :چرا راه را دور می کنید بیایید و همینجا نقدا حساب کنید.
ساعت ۳ ما برگشتیم (درب و داغون) ولی دوستان بسیجیمان برنگشتند.خبر رسید که برای عزاداری به مسجد نیایید که خون جلوی چشم عده ای را گرفته است و ممکن است شری به پا شود.چرایش هم این بود که دوستان بسیجیمان از همانجا به بیمارستان منتقل شده بودند و بعضی حتی در کما بودند.
یاد سالها پیش افتادم که همه با هم در زمین خاکی محل فوتبال بازی می کردیم و شاد بودیم .عده ای طرفدار این تیم بودند و عده ای آن تیم ولی بعد از بازی همه با هم به سمت مغازه می رفتیم و نوشابه و کیک می خوردیم.
مامانمان دو دل است .شک دارد که روز عاشورا باید می رفتیم یا نه.بابایمان می گوید دقیقا باید روز عاشورا می رفتیم.و این آزمایش ما بود.بابایمان می گوید:امام حسین حج را نیمه تمام گذاشت تا وظیفه را انجام دهد.می توانست چند روز صبر کند تا حج تمام شود. ولی نکرد و به همین دلیل قاضی القضات جامعه اسلامی به خاطر ترک مراسم حج و ایجاد تفرقه حکم مرتد بودن و واجب القتل بودنش را امضا کرد.
این آزمایشِ زمان ما بود.دو روی سکه .یک طرف حق و طرف دیگر باطل.آزمایش خدا آسان نیست .در نینوا همه برای رضای خدا آمده بودند.سر حسین را برای رضای خدا بریدند.هر دو طرف فکر می کردند برحقند.كساني كه براي آزمايش الهي خود را كوچكترين زحمتي هم نمي دهند و فقط به خبرهاي ۲۰:۳۰ اكتفا مي كنند چطور انتظار دارند كه حق را از باطل تشخيص دهند.در برابر خدا چه جوابي دارند.نكند انتظار داريد خداوند جواب سوالها را وقتي كه زير سر بالش گذاشته ايد و تخمه مي شكنيد يكهو از تلويزون تحويل شما بدهد.نكند انتظار داريد دو ركعت نماز كه مي خوانيد و خود بهتر مي دانيد كه در بين آن ،جز خدا به همه كس و همه چيز فكر مي كنيد به شما در راه شناخت حق از باطل كمك مي كند.پيامبر براي مسلمان شدن حتي يك نفر هم مصيبتها مي كشيد.جواب خدا را چه مي دهيد كه اين همه جوان را از اسلام زده كرده ايد.
نماز ظهر عاشورای بابایمان و همراهان در بین گاز اشک آور و دود، در خیابان یادگار امام ،در بُحبوحه حمله موتور سواران مسلح از زیباترین صحنه های عاشوراي امسال بود.
پی نوشت:
استاد امجد فردای شبی که دربهای جماران را شکستند و حرمت خانه امام را نگه نداشتند فرمود:"قدیمها خانه علما بست بود یعنی اگر حتی قاتلی وارد آنجا می شد در امان بود خدایا با این جوانها چه می کنیم.همه باید توبه کنیم وگرنه مستحق نزول عذابیم"."این چه وضعی است که سلیقه من را باید همه قبول کنند .چون من می گویم باید به فلان کس رای دهید.""حب دنیا توهم می آورد يعني باعث مي شود فكر كنيم همه حق ما هستيم و ديگران باطل" اینها را صبح عاشورا کسی گفت که علامه حسن زاده املی درباره اش می گوید:"دیگر امجدی باقی نمانده هرچه هست هوست".
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
پارسال بابامون روز عاشورا توی کربلا بود.امسال نتونست بره .عقیده داره امسال کاری نکرده که راهش بدن."که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی" گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای"...
امسال صبح ها توی مجلس آیت الله امجد شرکت می کنه و شبها مسجد محل.
امسال یه چیزی استاد امجد گفت که شاید از کربلا رفتن مهمتره.ایشون حدیثی از ائمه خوندن و تفسیر کردن که مضمونش اینه "حق رو با معیار های حق بسنجید نه با آدمها".
همه کسانی که به کربلا اومده بودن برای قرب الی الله اومده بودن.کاروان حسین که خب معلومه .ولی لشکر یزید هم برای رضای خدا اومده بودن .از قاضی القضات جامعه اسلامی هم حکم جهاد با حسین رو داشتن.بیشترشون حتی همه چبزشون رو فروخته بودن تا سلاح آماده کنن برای جهاد در راه خدا.اکثرا پیشونی هاشون پینه بسته بود و نماز شبشون ترک نمی شد.اما فقط چند نفر انگشت شمار حق و باطل رو تشخیص دادن و حر و زهیر شدن.
امام حسین فرمود دلیل اینکه اینها چشمهاشون کور شده و حق رو که عین خورشید روشنه نمی بینن اینه که مال حروم خوردن.
چند وقت پیش من خوردم زمین و ابروم پاره شد.یک شب توی بیمارستان خوابیدم و عمل کردم.بابا و مامانمون فردای اون روز از بی خوابی و ناراحتی مثل مرده ها افتاده بودن زمین .همه ماجرا فقط یک شب بود. همه فامیل هم دورو برشون بودن .بیمه هم همه هزینه ها رو می داد. بیمارستان هم بهترین بیمارستان ایران بود.ولی بابامون اینقدر خسته بود و سرش درد می کرد که حال نداشت پاشه بیاد پیش مهمونا.
حالا فکرشو بکنید کاروان بعد از چند روز رسیده نینوا امام سجاد خسته و مریض پدر و برادرها و عموها و دوستان رو با اون وضع از دست داده .بی آبی از یک طرف و حمله دشمن از طرف دیگه .توی اون تب زنجیر به گردن باید توهین ها رو تحمل کنه و سرهای بریده رو .ولی از همه بد تر باید به عنوان مرد قافله مواظب بچه ها باشه باید مواظب دختر های جوون باشه که از چشم کثیف دشمن در امان باشن . و مواظب خواهر 3ساله باشه .اگه بغل کنه سه ساله رو که نمی تونه اگه بغل نکنه چطور ببینه که پاهای کوچیک روی خاک بیابون قدم بزنه .
هر روز امتحان وجود داره .حق و نا حق هم هست.مائیم و دوتا راه ،راه عبیدالله و راه حر
حق رو با معیار های حق بسنجید نه با آدمها
شعار نوشت:
یا حسین میر حسین گفتن و مردن خوش است
جان خود را به راه حق سپردن خوش است
پی نوشت:
مراسم آیت الله امجد هرسال محرم صبح ها ساعت 7 تا 10 توی خونه محمد هاشمی (برادر هاشمی رفسنجانی) توی خیابون ولیعصر خیابون مقدس اردبیلی با حضور استاد فاطمی نیا برگزار میشه .مراسم نیمه خصوصیه ولی برای همه آزاده.دو روز گذشته مهندس میر حسین موسوی هم حضور داشتن.
دیشب بابا و مامانمان همچین احساس خوشگلی کرده بودند که بیا و ببین .از بخت بد ما ، قاضی این معرکه هم کسی نبود جز ما.این بابایمان گیر داده بود که من خوشگلترم یا مامانت.ما هم که بچه راستگو خب باید راستش را می گفتیم وگرنه معلوم نبود که فردا روزی ملت بریزند در خیابان و فریاد بزنند"درغگو حیا کن قضاوت رو رها کن".به همین خاطر ما هم خیلی بی سیاست گفتیم مامان.بابایمان صدایش را کلفت تر کرد و اخمهایش را کج و کوله نمود و دوباره پرسید بچه خوب دقت کن.ما هم جورچین را لحظه ای کنار گذاشتیم تا خدای نکرده اشتباه نکنیم.ولی خب باز هم جواب مامان بود.اینجا بود که بابایمان از راه ارعاب وارد شد و ما را تشویش اذهان عمومی کرد و با یاد آوری خرید سی دی و لپ لپ به ما فهماند که فصل الخطاب خانه همانا بابایمان می باشد.البته یک وقت فکر نکنید که در اینجا ضد ارزشی به نام دیکتاتوری رخ داده است ، نه زبانم لال.خلاصه بابايمان بعد از تهديد دوباره پرسيد يعني هيچ جاي ما قشنگتر نيست؟ما كه مجبور بوديم (مي فهميد كه مجبور بوديم)يه چيزي بگوييم ،گفتيم آهان گوش شما قشنگتر است.مامانمان گفت :عزيزم چرا گوش بابا قشنگتر است.ما هم از زبانمان در رفت و گفتيم براي اينكه درازتر است.گفتن دليلمان همان و مشت و لگد همان.ما كه نفهميديم چرا بابايمان اينقدر عصيباني شد و مامانمان از خنده ريسه رفته بود.
اين خاله مانيا از مالزي ما را به رسم دنياي وبلاگ نويسان به بازي وبلاگي دعوت كرده است.
بايد ۵ خصوصيتمان كه خوانندگان از آن بي خبرند را بنويسيم.ولي آخه خودتان قضاوت كنيد بچه ۴ساله اصلا كجاي شخصيتش شكل گرفته كه زواياي پنهان داشته باشد.ولي خب يه چيزهايي هست.كه مادر بزرگمان مي گويد از بابايمان ارث برده ايم و اينها از اين قرار است.
۱-خيلي حرف مي زنيم و تا توي مخ كسي نرويم و طرف اعتراف نكند كه غلط كرده ول كن نيستيم.
۲-خيلي شلخته هستيم تا جايي كه مامانمان روزي ۲۵ بار از دستمان گريه مي كند.
۳-تا جيشمان نريزد براي خالي كردنش اقدام نمي كنيم.
۴-يك پيتزا و نصفي را كامل مي خوريم و تازه دوساعت بعد در يخچال دنبال تكه ناني چيزي مي گرديم كه سير شويم.(اين يكي برعكس بابايمان بود)
۵-وقتي مي خواهيم بيرون از خانه برويم ۲۰ تا ۳۰ دقيقه بابا و مامانمان دنبالمان مي دوند كه لباس بپوشانند.در اين مقوله بابايمان اين كار را به شكل ديگري انجام مي دهد.در كل هر دو وقت شكار...
در آخر هم بايد ۵ نفر را به بازي دعوت كنيم .ولي ما اينبار ريش و قيچي را دست خودتان مي دهيم.هر كس خواست بيايد بازي درب اين خانه بر روي همه باز است.هر كس هم در بازي شركت كرد اعلام كند كه لينكش را اينجا بگذاريم.
بعد نوشت:
اینا آمادگی خودشون اعلام کردن.هر کسی توی وبلاگ خودش بنویسه لطفا.